محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1562

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

( فا ) نيامده است . چون اين بخشها در متن تاريخ طبرى آمده است ، بضرورت آن را مىآورم : خبر شبيب [ خوارجى ] و حربهاى او با حجّاج بن يوسف و اين شبيب مردى بود از حد جزيره از شهرهاى داريا . و مردى بود نيك مرد و نيك مردمان را پند دادى ، نام او صالح بن مسرّح ، و بسيار عبادت كردى و مردمان را علم آموختى ، و او را شاگردان بسيار بودند اندر موصل و جزيره و مداين و اندر عراق ، و او علم و فقه از خواص آموخته بود ، و شاگرد عبد الله بن مسعود بود ، و قرآن به قرائت عبد الله مسعود خواندى ، و امام بود هم به قرائت و هم به علم فقه . و چون عبد الملك محمّد بن مروان را اميرى داد و بسيار جور كرد به موصل و جزيره ، صالح را از آن كراهيت آمد ، و اخبار حجّاج نيز بشنيد كه او به عراق همى چه كند ، از آن نيز درد آمدش ، و به مرتبت خويش اندر چنين پديد كرد كه فاضلترين عبادت آن است كه با ايشان جهاد كنى ، و ايشان را از پس يك ديگر از پشت زمين بردارى يا خود كشته شوى . پس گفت : امام نشايد مگر عادل ، و همى نبيند كه اين مردمان چه كنند ؟ ! با من بيعت كنيد تا اين امامان ضالّ را از زمين بر گيريم و بپراگنيم به هر شهرى ، و اين مردمان را بدين بيعت خوانند ، و روزى را وعده كنيد كه بيرون آييد . ايشان با وى بيعت كردند و به هر شهرى بپراگندند . و اين به اول سال هفتاد و شش بود و مردمان را وعده كرد كه به ماه صفر ، روز چهارشنبه ، نيمهء ماه بيرون آييم . و ياران بپراگندند به شهرهاى موصل و جزيره . و با وى مردى بود از شاگردان نامش شبيب ، و او را به مداين فرستاد ، و از آنجا از مهتران خوارج و ازارقه كه با قطرى بن الفجاه بودند بسيار بودند ، اين همه اجابت كردند صالح را . چون وعده بيامد همه سوى صالح آمدند به شهر داريا ، و از هر جانبى گرد آمدند ، و صالح از شهر بيرون شد تا بنگرد كه چند تن گرد آمده اند . همه صد و ده تن بودند . صالح گفت : ما را اين بس است : الآيه ، * ( كَمْ من فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ الله 2 : 249 ) * . ايشان همه پياده بودند . پس صالح گفت : محمّد بن مروان را بدين مرغزار شهر ما اسبان است به گياه كرده . نخست غنيمت آن بياوريد و برنشينيد . خبر به محمّد بن مروان بردند كه صد و ده تن آمدند و اسبان را تمامت ببردند . محمّد بن مروان مردى را بيرون فرستاد نامش عدى [ بن عدى حارثى ] با هزار مرد